یک روز در شریف!


دیروز به دعوت یکی از استادای شریف که توی مرکز تحقیقات هم هست و من پارسال که اونجا بودم باهاش آشنا شده بودم،‌ رفتم دانشگاه شریف و برای بچه‌های اونجا یک سمینار یک ساعته راجع به
HFSS و آشنایی با نرم‌افزارش ارائه کردم. خیلی جالب بود که چند تا از دوستانم که توی شریف هستن و هنوزبه خارج نرفتند رو هم دیدم. ولی باهاشون که صحبت می‌کردم دیدم همه اونا هم پذیرش رو گرفتن و دارن میرن! دکتر فرزانه هم اومده بود و خیلی واسش این نرم افزار جالب بود. مرتب سوالای مختلف می‌کرد و خوشبختانه می‌تونستم جواب سوالهاش رو بدم. بچه‌های شریف هم خوب استقبال کرده بودند و اومده بودند. ولی خب این روز از جهت دیدن دوستای قدیمی مثل بهنام فرجی، آرین ملکی و احسان خدارحمی بسیار جالب بود. از آیدین هم تشکر می‌کنم که از دانشکده مکانیک اومد و مجلس رو نورانی کرد.

 

هنگام سپیده خروس سحری

دانی که چرا کند همی نوحه‌گری

یعنی که نمودند در آیینه صبح

از عمر شبی گذشت و تو بی خبری


عشق تو آتش جانا زد بر دل من

بر باد غم داد آخر آب و گل من

روی تو چون دیده دل بهتر ز لیلی

شد بند زنجیر دام مجنون دل من

وصل تو مشکل مشکل،‌ جان دادن آسان

یارب کن آسان اسان، این مشکل من

پرویز پرستویی


پرویز پرستویی یکی از بی‌بدیل ترین بازیگران سینمای ایران محسوب می شود. او که تئاتر و بازیگری را در همدان آغاز کرد و بعدها به تهران آمد،‌به عقیده خیلی‌ها بهترین بازیگر مرد حال حاضر سینمای ایران است. بعد از دیدن چند باره فیلم مارمولک که جذابیتش برای من ایفای نقش فوق‌العاده پرویز پرستویی بود تا محتوای فیلم، دوست داشتم چند خطی راجع به پرویز پرستویی بنویسم. ولی وقتی داشتم در وبلاگ یکی از دوستان گشتی می‌زدم مطلبی راجع به ایشان دیدم که جالب بود. لینک مطلب اینجاست ولی کل مطلب را هم اینجا می‌اورم. به یکبار خواندن می‌ارزد.


وقتی در پاییز 1362 بازیگر نقش فرمانده در فیلم «دیار عاشقان» که خود یکی از فرماندهان سپاه بود ولی هیچ تجربه بازیگری نداشت، در اوایل فیلمبرداری آن فیلم به حسن کاربخش گفت که قادر نیست نقش خودش را بازی کند و از ادامه کار انصراف داد و باعث شد کاربخش از سرپل ذهاب که محل فیلمبرداری بود راهی تهران شود تا جایگزین بازیگر نقش اول را پیدا کند، هیچ‌کس تصور نمی‌کرد آن بازیگر جایگزین زمانی در مقام یکی از هنرمندان بی‌بدیل عرصه بازیگری سینمای ایران درآید.

کاربخش عاجل‌ترین راه برای یافتن بازیگر و به درازا نکشیدن تعطیلی کار گروهی که در سرپل ذهاب انتظار بازگشتش را می‌کشیدند را سر زدن به سالن‌های تاتر به حساب آورد و در یکی از همین جست‌وجوها به بازیگری برخورد که نقش خود را با حس و حال غریبی ایفا می‌کرد. آن بازیگر کارمند دادگستری بود و به تازگی هم برادرش در جبهه شهید شده بود و پیشنهاد حسن کاربخش مبنی بر ایفای نقش یک فرمانده رزمنده در یک فیلم سینمایی، گویی همه نیازهای معنوی‌اش را پاسخ می‌داد و از همین رو بدون تردید آن پیشنهاد را پذیرفت؛ آن بازیگر پرویز پرستویی بود.

پرویز پرستویی برای نخستین بار جلوی دوربین سینما قرار گرفت و در همان اولین گام به خاطر بازی در فیلم «دیار عاشقان» جایزه بهترین بازیگر را از دومین جشنواره فیلم فجر دریافت کرد.

پرستویی خود در گفت‌وگویی انگیزه‌های بازی در سینما را به سال‌های قبل از انقلاب و تماشای برخی آثار سینمای آن دوران مربوط می‌داند . شوق سینما برای پرویز پرستویی در سال‌هایی برانگیخته می‌شود که به دلیل نوع فیلم‌ها، خانواده‌های بسیاری برای فرزندان خود ایجاد محدودیت می‌کردند و از همین رو پرستویی نیز به قول خودش قاچاقی و بدون اطلاع پدر و مادرش به سینما می‌رفته است. به جز آن ،گوش دادن به تعاریف دیگر بچه‌ها از تماشای فیلم‌ها و یا بلندگوی کنار گیشه سینما از دیگر راه‌هایی بود که پرستویی را در جریان سینمای آن روز قرار می‌داده است. این شوق مفرط ، وی را برای تماشای بازیگران و ستاره‌های سینما به خیابان ارباب جمشید می‌کشاند و خودش به یاد می‌آورد که برای دیدن ساموئل خاچیکیان سر صحنه فیلمبرداری یکی از فیلم‌هایش (احتمالا «دلهره») در محل کارخانه روغن نباتی قو، ساعت‌ها بیرون لوکیشن انتظار می‌کشد ولی موفق به دیدار فیلمساز معروف آن دوران نمی‌شود.

پرستویی به هنگام دیدن فیلم‌ها در بازی هنرپیشه‌ها دقیق شده و حرکات و حس‌های آن برایش جالب توجه بوده‌اند. اگرچه سینمای آن روزها را چندان غنی نمی‌داند ولی برخی نقش‌ها و هنرپیشه‌ها برایش الگو و آرزویی دست‌نیافتنی جلوه می‌کنند، مانند نقش زارمحمد در «تنگسیر» یا استیل بازی سعید راد در «صادق کرده» و «تنگنا» و یا رنجی که برای ایفای نقش سید «گوزن‌ها» برده می‌شود و...
اما پرستویی بعد از «دیار عاشقان» و جایزه‌ای که می‌برد، درخشش چندانی پیدا نمی‌کند، «پیشتازان فتح» در همان سال و «سازمان 4» هیچ‌کدام نمی‌توانند گوشه‌ای از استعدادهای خود را متبلور سازند و «شکار» مجید جوانمرد پایان راهی برای اولین دوره بازیگری پرویز پرستویی در سینما محسوب می‌گردد. چراکه پس ازآن دوباره به صحنه تاتر بازمی‌گردد و گویی که آن‌چه می‌خواست را در سینما به دست نیاورد. همزمان با تاتر در چند سریال تلویزیونی مثل «رعنا» نیز ظاهر می‌شود ولی دوری‌اش از سینما ،اگر فیلم «مار» را در سال 1370 به حساب نیاوریم ، 8 سال به طول می‌انجامد و اگر عدم اکران «آدم برفی» (نخستین حضورش در سینما پس از 8 سال) را هم محسوب نماییم در واقع پرستویی بعد از 9 سال در سال 1374 به دعوت کمال تبریزی برای نقش اول فیلم «لیلی با من است» دعوت می‌شود که بعد از جواد کولی فیلم «آدم برفی» دومین نقش کمدی‌اش به شمار می‌آید.

کمال تبریزی پیش از این نیز برای فیلم «در مسلخ عشق» (که هرگز اکران نشد) از پرستویی دعوت به همکاری نموده بود که در آن زمان یعنی سال 1369 پرستویی به دلایلی از پذیرفتن پیشنهاد تبریزی سرباز زد ولی نقش صادق «لیلی با من است» آن‌چنان برای او جاذبه داشت که حتی علی‌رغم موافقت قبلی، از بازی در فیلم «بانی چاو» (نقشی که بعدا جهانگیر الماسی آن را ایفا نمود) انصراف داد.

شاید اگر «آدم برفی» به جای سال 1376 در سال 1374 اکران عمومی می‌یافت، نقش جواد کولی موجب پرواز پرستویی می‌گردید ولی قرعه این فال به نام صادق «لیلی با من است» افتاد.
به‌هرحال پرستویی در چهاردهمین جشنواره فیلم فجر بار دیگر جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد را دریافت کرد و این بار دوره‌ای برای وی شروع شد که لحظه به لحظه توانایی‌هایش را بیشتر شکوفا و نمایان ساخت. اگرچه خودش در همان سال از این موضوع واهمه داشت که مجددا مانند سال 62 و پس از جایزه «دیار عاشقان» آن‌قدر نقش‌های کلیشه‌ای و همسان به او پیشنهاد کنند که ناچار تصمیم به ترک سینما بگیرد ولی خوشبختانه گویا واقعا دوران تازه‌ای برای پرویز پرستویی به عنوان یکی از معدود بازیگران واقعا بازیگر سینمایی ایران آغاز شده بود.
پس از آن پرستویی نقش‌های بسیار متفاوتی را در فیلم‌های مختلف بازی کرد، چنان‌چه این تفاوت نقش اساسا به صورت یک استیل برای وی درآمد.

از حاج کاظم «آژانس شیشه‌ای» با‌آن صلابت و اعتماد به نفس و شور تا دو کاراکتر متضاد در «مرد عوضی» تا داوود سرگشته و شیفته در «روبان قرمز» و تا رضا مارمولک فیلم «مارمولک» که نیمی از جذابیت و شیرینی فیلم را به تنهایی به دوش می‌کشد و اصلا تصور فیلم «مارمولک» بدون پرویز پرستویی محال است. همچنان‌که برخی فیلم‌های معروف تاریخ سینما و کاراکترهای مشهور‌شان را بدون بازیگرانی که آن کاراکترها را ایفای نقش کرده‌اند، غیرقابل تصور می‌باشد. برای درک سبک و استیل بازیگری پرستویی یعنی همان ویژگی تفاوت و حتی تضاد نوع بازی در به باور نشاندن نقش‌ها هیچ توضیح و تفسیر و تشریحی کفایت نمی‌کند، نمی‌توان آن‌ها را تحلیل و بررسی کرد و بر صفحه کاغذ به رشته تحریر درآورد ، همچنا‌ن‌که به واقع هیچ‌کدام از تصاویر سینمایی آثار برجسته تاریخ سینما را نمی‌توان به صورت نوشته نگاشت و توضیح داد که اگر سینما را می‌توانستیم با نوشتن توضیح دهیم که اساسا آن‌چه با دوربین به تصویر کشیده شده بود، بیهوده می‌نمود.
سینما آن است که با هیچ ابزار هنری دیگر نتواند بیان گردد و بازی پرستویی نیز که از نادر بازی‌های سینمایی این دیار است را همچون سینما فقط باید تماشا کرد و در آن دیدار به قضاوت نشست.

یادی از فوتبال...

سلام

 

امروز داشتم بعد از مدتها به فوتبال فکر میکردم. یک دفعه یاد اول فصل امسال افتادم. اونجایی که پرسپولیس توی روز آخر نقل و انتقالات کولاک کرد و علی دایی، کریم باقری و عیسی ترائوره رو خرید. اون روز جهان فوتبال تیتر زد: «رئال مادرید ایران قرمز می‌پوشد!» همه و همه فکر می‌کردند پرسپولیس یک فصل رویای رو پشت سر می‌گذاره. بر عکس پرسپولیس استقلال خیلی بی سر و صدا بود. بازیکن بزرگی رو به غیر از عنایتی نخرید و ساده به کارش ادامه داد.

هفته‌ها و ماهها گذشت آخر فصل شد. هم کشتی رئال مادرید به گل نشست و هم کشتی پرسپولیس. اینکه چرا اینجوری شد رو من اصلا نمی‌خوام راجع بهش حرف بزنم. توی اسپانیا والنسیا و بارسا اول و دوم شدند. در حالی که بارسا به جز رونالدینهو ستاره سرشناسی نداشت. پس این سوال به وجود میاد که چه جوری شد که بهتر عمل کردند. به قول محسن برای اینکه بتونی توی فوتبال برنده باشی لازم نیست همه بهترین‌ها رو جمع کنی. فقط کافیه با هم همدل بود و برای موفقیت تلاش کرد. پرسپولیس و رئال مادرید امسال علیرغم مهره‌های خوبی که داشتند در راه موفقیت تلاش با همه وجود انجام نمی‌دادند. امیدوارم پرسپولیس با مدیریت جدید متحول شود و رئال هم با تغییر و تحولات لازم حریفی قابل برای آبی و اناری‌پوشان باشند.

 

کلاغ

 

ما یک دوست بسیار عزیزی داریم که توی دانشگاه باهاش آشنا شدیم. توی همون روزای اول که داشتیم با هم آشنا می‌شدیم، یک بار که توی مینی‌بوس با هم می‌رفتیم خونه دیدم همه‌اش توی خیابون نگاهش متوجه بیرونه. اول فکر می‌کردم که نگاهش متوجه زیبا رویانی است که توی خیابون عبور و مرور می‌کنند. ولی وقتی دقت کردم دیدم که نگاهش به بالای درختهاست. وقتی ازش پرسیدم که داری چیو دنبال می‌کنی جواب داد که دارم به کلاغها نگاه می‌کنم. بعدش هم گفت که توی خونه‌شون از یه کلاغ نگهداری می‌کنه. من داشتم از تعجب می‌مردم. آخه آدم حسابی تو خونه‌اش کلاغ نگه می‌داره؟؟ همه میرن حیوونهای فانتزی میارن توی خونه‌شون. بلبلی، قناریی، طوطیی، چیزی. بعد این رفته به قول خودش زاغ نوک قرمز آورده! خلاصه بعد از چند وقت که صمیمی‌تر شدیم و یکبار رفتیم خونه‌شون چشممون به این آقا کلاغه روشن شد. جدا عجب کلاغی بود. مشکی مشکی با نوک و پنجه‌های قرمز. فوق العاده باهوش و زیرک و در عین حال جسور و شیطون. رام این دوست ما بود و با غریبه‌ها وحشی. جدا موجود دوست داشتنی بود. اونجا بود که پی بردم کلاغ یه موجود متفاوتیه. دقت کرده باشین کلاغ همیشه جاهای بالا و دست نایافتنی لونه می‌سازه. خیلی کم دیده می‌شه که کلاغها گیر بیفتن یا بشه اونا رو با تیر زد. دیگه بعد از اون با وجودی که به زبون نمی‌آوردم همیشه احترام خاصی برای کلاغها قائل بودم. چند روز پیش داشتم روزنامه شرق می‌خوندم. یک مصاحبه با رضا بهادرانی یکی از اعضای تیم هیمالیا نوردی داشت که جز تیم پشتیبانی بود و محمد اوراز را او 3 نفر دیگه پایین آوردند. این تیکه‌اش خیلی واسم جالب بود، شما هم بخونین «....در کوهنوردی تنها یک چیز هست که میان همه کوهنوردان مشترک است و آن هدف است و همین شخصیت جالبی به کوهنوردی می‌دهد. به عنوان یک آدم هدفمند در زندگی و البته یک چیز دیگر، اتکا به خداوند. شما به جایی پا می‌گذارید که کاری از هیچکس بر نمی‌آید، پیشرفته ترین هلی‌کوپترهاتا ارتفاع 6هزار متری بیشتر بالا نمی‌آیند و آن وقت است که فقط امیدتان به خداست. آن بالا از هیچ جنبنده‌ای خبری نیست و تنها کلاغ‌ها هستند کههنوز در ارتفاع 6هزار متر به بالا پرواز می‌کنند. کوهنورد باید مواظب باشدتا غذایش، شام و ناهار کلاغها نشود. با این حساب کلاغ عجیب‌ترین موجود دنیاست، جایی می‌رود که پای هیچ تکنولوژی به آن نرسیده است.»(روزنامه شرق-شنبه31 اردیبهشت، صفحه آخر)

حالا نظرتون راجع به این پدیده سیاهرنگ که به نظرم نه تنها مظهر زشتی نیست، بلکه زیبایی‌های خاصی درش نهفته است چیه؟

من آمده‌ام!


خب، باید بگم که تصمیم گرفتم بعد از 8 روز غیبت دوباره شروع کنم. بعد از این 7-8 روز دیدم که ننوشتن تنها منو کمک نمی‌کنه بلکه تنبل می‌کنه و باعث میشه که اصلا همون یه ذره‌ای هم که فکر می‌کردم رو فکر نکنم. به این نتیجه رسیدم که باید ادامه داد. امیدوارم که اگه نوشته‌ها ضعیف‌تر شده‌اند شما ببخشید. ولی سعی می‌کنم تا حد امکان خوب بنویسم.

یکی از اتفاقات خوبی که افتاد، انتشار آلبوم جدید همایون شجریان با نام «ناشکیبا» بود. همایون با شروع خوبش در نسیم وصل با این آلبوم به نظرم جای خودش رو بدون اسم پدر در موسیقی ایران محکم کرد. این نوار که با آهنگسازی اردشیر کامکار همراهه کار بسیار قشنگیه و به همه دوستان توصیه می‌کنم اونو با دقت گوش کنند. تصنیف اول این نوار این شعر محشر از مولاناست، در بازگشت دوباره تقدیم می‌کنم به همه دوستان خوبم که در این مدت حرفهای قشنگشون عاملی بود برای دوباره نوشتن:

 

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می‌کنم

تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می‌کنم

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری

شب خانه روشن می‌شود چون یاد نامت می‌کنم

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می‌زنم

گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می‌کنم

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می‌زنم

ور حاضری بس من چرا در سینه دامت می‌کنم

دوری بتن لیک از دلم اندر دل تو روزنی است

زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می‌کنم

ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر

بنگر کزین جمله صور این دم کدامت می‌کنم

خداحافظ!

 

 بعد از اون شعر جانانه داریوش نوشتن خیلی سخته، خیلی سخت! خودمم شرایط نوشتن رو ندارم. پس سکوت تا شاید دوباره بتونم افکارم رو منسجم کنم برای نوشتن. برای خداحافظی که امیدوارم موقت باشه این شعر داریوش که به نظرم بهترین ترانه‌ایه که به عمرم شنیدم تقدیم به همه شما


عمو بهزاد

 

ای به داد من رسیده

تو روزای خود شکستن

ای چراغ مهربونی

تو شبای وحشت من

ای تبلور حقیقت

توی لحظه‌های تردید

تو شبو از من گرفتی

تو منو دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی

برای من تکیه‌گاهی

برای من که غریبم

تو رفیقی جون‌پناهی

یاور همیشه مومن

تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری

برای من شده عادت

ناجی عاطفه من

شعرم از تو جون گرفته

رگ خشک بودن من

از تن تو خون گرفته

اگه مدیون تو باشم

اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره

که منو دادی نشونم

وقتی شب شب سفر بود

توی کوچه‌های وحشت

وقتی همسایه کسی بود

واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه شب

تپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست

بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونیت

به تنم مرهم کشیدی

برام از روشنی گفتی

حلقه شبو دریدی

یاور همیشه مومن

تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری

برای من شده عادت

ای طلوع اولین دوست

ای رفیق آخر من

به سلامت سفرت خوش

ای یگانه یاور من

مقصدت هر جا که باشه

هر جای دنیا که باشی

اونور مرز شقایق

پشت لحظه‌ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت

سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق

دست بی ریای من بود

یاور همیشه مومن

تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری

برای من شده عادت