پنجشنبه شب گذشته بازهم به یاد پارسال و شبای جمعه که با پیمان و احسان و گاهی هم تنهایی کوه می‌رفتم، هوس کوه کرده بودم. احسان هم پایه شد و پنجشنبه عصر حرکت کردیم به سمت شیرپلا. می‌خواستیم به سمت سنگ سیاه حرکت کنیم ولی چون خیلی خسته بودیم ترجیح ددیم همونجا بمونیم. البته توی پناهگاه نخوابیدیم و بیرون خوابیدیم. هوای بسیار خوب و تقریبا سرد دلچسبی بود. با اون مهتاب کامل هم که دیگه شب رویایی‌تر شده بود

صبح که بیدار شدیم، بهروز از همکارای شرکت رو با دوستش دیدیم و بقیه راه رو با هم رفتیم. حرکت به سمت قله رو شروع کردیم. اثری از اون گرمای تهران نبود. هوای خنک و با نسیمی که گاه گاه می‌وزید خیلی حال می‌داد. توی سنگ سیاه یک صبحانه‌ای زدیم و بعدش هم حرکت به سمت قله. خیلی ضعیف تر شده بودم. بعد از این وقفه‌ای که در کوه اومدن‌هام به وجود اومده بود و افزایش وزن، مثل قدیما چابک و سریع نمیشد بالا رفت ولی به هر سسختی بود به قله رسیدم.  خیلی جالبه، به محضی که آدم پاش به قله می‌رسه تمام سختی‌هایی که موقع بالا رفتن رو متحمل میشه رو یادش میره. این عکسو هم با احسان در ارتفاع 3962 متری بر فراز قله توچال گرفتیم. روز خوب و فوق العاده‌ای بود. به امید خدا این روند کوهنوردی رو باید ادامه بدم.

ماشین!


سلام

خب باید بگم مشغول یه سری اصلاحات اساسی در زندگی هستم! و دارم زندگیمو متحول می‌کنم. باید بگم که چند تا اقدام هم در این راستا(ایجاد تحول در زندگی) انجام دادم. اولین اقدام خرید یک دستگاه ماشین بود که از امروز به طور غیر رسمی خریدمش و تا هفته بعد که برم محضر و ماشین رو به نام کنم رسما به نام من میشه. شاید بعضی‌ها که پلاک ماشینو می‌بینن این ماشین واسشون آشنا بیاد. این ماشین متعلق به رفیق قدیمی و یاور همیشه مومن احسان بود که با اجازه پدر بزرگوارشون و موافقت خواهرشون (که احتمالا الان از ایذه دارن اینجا رو می‌خونن) و صاحب دوم ماشین هستند، ماشین رو خریدم. راجع به مبلغ قرارداد و چگونگی واگذاری هم توضیح نمیدم چون سکرته. شیرینی هم الان هیچی پول ندارم ولی با حقوق ماه بعد یه شیرینی خوب به همه میدم.

 

مخلص

بهزاد                                                                                                                               

خداحافظ رامین


یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت...

دیشب رامین هم هجرت کرد و ما توی فرودگاه آخرین عکس دسته جمعی رو با هم انداختیم ...

سلام به گرمی تابستون امسال!

 

بالاخره ما تونستیم یه مقدار خودمون رو جمع و جور کنیم و بیایم یه کم تو این وبلاگ بنویسیم. اول از همه اینکه متاسفانه نشد که بتونم ویزای کانادا رو به موقع جور کنم که برم مقاله‌ام رو توی کنفرانس ANTEM ارائه کنم. و علیرغم زحمات زیادی که کشیدم و رفت و آمدهای فراوان نشد. جریان هم از این قراره که من باید روز چهارشنبه 21 جولای ساعت 4:30 بعد از ظهر ارائه داشته باشم ولی سفارت محترم کانادا 34 روز بعد یعنی 25 آگوست واسه من وقت مصاحبه داده. یه باره بگو نمی‌خوایم ویزا بدیم دیگه. چرا اذیت میکنین؟؟ خلاصه داداشم هم خیلی زحمت کشید واسم ولی نشد. می‌خواستم برم ببینمش ولی انگاری قسمت نبود. امیدوارم امسال کریسمس بتونه بیاد یه حالی ببریم.

من نگاه کردم که دیدم حتی یک نوشته هم راجع به جام ملتهای اروپا ننوشتم. امسال بازیها یه جوریه. نمیدونم چرا تیمهای اسمی دیگه اونقدر قوی نیستند. من از بازی سه تا تیم خیلی لذت بردم. جمهوری چک، سوئد و دانمارک. به نظرم توی تیمهای حاضر در دور دوم از همه بیشتر لیاقت دارند. حالا باید ببینیم بازیا چه جوری پیش میره. اسپانیای دوست داشتنی هم که حذف شد. وای که چقدر دردناکه اسپانیا با این همه بازیکنا نمی‌تونه. اشکالم همیشه از فدراسیون فوتبالشه. بابا برین خاویر کلمنته رو دوباره بیارین تیمو قشنگ بسازه. این سائز گفته بود تا پایان جام جهانی در تیم ملی هستم. خدا رحم کنه!‌

دیشب هم علیرغم اینکه نشد بازی انگلیس و پرتغال رو ببینم و فقط ضربات پنالتیش رو دیدم. حسم این بود که پرتغال بخاطر میزبانی میبره این بازی رو. بکهام چه پنالتی رو زد! فردوسی پور هم که ساخته شده تا بکهام رو بکوبه! یه بار حرفاش رو بعد از پنالتی بکهام مرور کنین. حرفمو تصدیق میکنین.

من خودم حالا دیگه دوست دارم که هلند اول بشه. اگه بازیکناش واقعا از جون و دل بازی کنند و مربیش اشتباهات احمقانه بازی با چک رو تکرار نکنه می‌تونن. هر چند که سوئد و لارسن خیلی آماده هستند و حریف قدری هستند. اینجوری بگم که هر کدوم از این دو تا این بازی رو ببره قهرمانه. راستی قبل از بازیها پیش بینی کرده بودم که فرانسه، سوئد و اسپانیا سه تیم از تیمهای نیمه نهایی هستند. اسپانیا که حذف شد و رفت. ببینیم اون دو تای دیگه چی میشن.

دیگه اینکه دو تا جوک کوچولو هم بگم و فعلا برم دنبال زندگی ولی سعی میکنم زود بنویسم.

یه روز یه ترکه یه جیرجیرک پیدا میکنه شب تا صبح روغن کاریش میکنه.

یه روزم یه ماره میره تو شلوار عربه میگه رخصت پهلوون!

 

تا بعد...

سلام

بازم ببخشید که نمی‌نویسم. قول میدم اخر هفته کامل بنویسم. فقط این عکسو داشته باشین از سایت پیک ایران. ایرانیا آخرشن. نه؟

رضا زاده و وزنه ۱۰۰۰ کیلویی


میگن یه روز رضا زاده جو گیر میشه و می‌خواد که وزنه 1000 کیلویی رو بزنه. بعد شب حضرت ابوالفضل به خوابش میاد و میگه: « حسین جون، این یه قلمو رو ما حساب نکن اصلا!!»

از اینکه نمی‌نویسم شرمنده. واقعا سرم بسیار شلوغه. ولی این شعرو با دقت بخونین. توی حال و هوای این شعر زیاد هستم. در ضمن آقا پویان مخلصیم دست از سر ما بردار!!

 

ای مهربانتر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز

کین گونه فرصت از کف دادند بیشماران

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم

بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران