ایران ۴- کره ۳


پیروزی درخشانی بود! برانکو را همه باور کردند. ایران عالی بازی کرد و عالی نتیجه گرفت. من دوست داشتم مفصل راجه به این بازی مفصل بنویسم ولی به دلایلی نمی‌توانم. به جمله‌ای از شهاب اکتفا می‌کنم : «پیروزی زیبای عجیب ترین تیم فوتبال دنیا مبارک»


 این دفعه اخیر که رفته بودم درکه ‌توی راه برگشتن یه جمله قشنگ توی راه برگشتن دیدم که شاید علت خیلی جدایی‌ها و بهانه‌های واسه جدایی توش باشه.

برگ از درخت خسته میشه، وگر نه پاییز بهونه است

یاور باشید اونم از نوع همیشه مومن

6108


گوشی موبایلم مدتیه که خرابه. به زحمت کار می‌کنه. خیلی وقته که باید عوضش کنم ولی دلم نمیاد. چون الان نزدیک 2 سال و نیمه که با این گوشی دارم زندگی می‌کنم و این گوشی محرم خیلی از راز‌های منه. ولی دیگه واقعا این اواخر خیلی اذیت می‌کنه و مجبور شدم علیرغم میل باطنیم برم و چند تا گوشی ببینم. خب مسلما چیزی جز نوکیا نمی‌خوام انتخاب کنم. از 6600 هم اصلا خوشم نمیاد. چند تا گوشی خوب دیدم که یکیش از همه بیشتر منو جذب کرده. اونم 6108. این عکسشه. قیمتش هم متوسطه نه پایین نه بالا. 195هزار تومن. مهمترین چیزی که داره، قلمیه که میشه باهاش نوشت. مخصوصا واسه SMS خیلی خوبه. یه کمی وضع مالیم خوب بشه می‌خوام بخرمش. اگه نظری دارین خوشحال میشم اینجا بنویسین.

 

ایران دیگر مرز دلیران نیست!


امروز می‌خواستم بعد از بازی ایران راجع به فوتبال ملتهای آسیا بنویسم. ولی واقعا هم با تجربه‌ها و هم جوانان تیم ملی چنان رفتار کردد که از ایرانی بودنم شرمم آمد!

رحمان رضایی با آن همه تجربه و اعتبار و حضور در لیگ ایتالیا و ... با جوانی مثل بداوی که او نیز مانند رحمان قداست پیراهنی را که بر تن کرده نمی‌داند، به صورت هم تیمی خود سیلی می‌زند و به او پرخاش می‌کند. بداوی که قبل از بازی ماچالا از او به عنوان نقطه ضعف ایران یاد کرده بود امروز به تمام معنا افتضاح بود. به غیر از دعوایی که با رحمان رضایی به راه انداخت، از لحاظ دفاعی تیم ایران را فلج کرده بود. گل دوم را به خاطر بیاورید. جای اورا مهدوی‌کیا با آن همه سرعت هم نتوانست پر کند. چندین و چند موقعیتی که فقط از جناح او برای عمان بدست آمد حاصل نقطه ضعفی بود که ماچالا با وجود گوشزد کردن آن، برانکو و شخص بداوی نتوانستند آنرا بپوشانند.

محمد نصرتی دیگر مایه ننگ ایران بود. محمد که همسن من است و متولد سال 1359، همواره جز کسانی بود که پیشرفت خوبش در فوتبال ایران را ستوده‌ام. اما وقتی آنچنان لگد به کمر بازیکن به روی زمین افتاده عمان زد،‌ از خودم و ایرانی بودنم بدم آمد که حتی با زدن گل هم نتوانستم خاطره آن لحظه تلخ را پاک کنم.

نمی‌دانم چرا یاد هیروشیمای 1992 برایم زنده شده. در آن سال ابتدا یک تیم از آسیای شرقی یعنی کره شمالی را شکست دادیم. فکر می‌کنم آن بازی 2-0 تمام شد. سپس با یک تیم عربی یعنی امارات 0-0 کردیم و سرنوشت کارمان به بازی با ژاپن کشید. حالا هم تیم آسیای شرقی تایلند را 3-0 می‌بریم، با عمان که یک تیم عربی است 2-2 مساوی می‌کنیم و باز هم سرنوشت کارمان به بازی با ژاپن می‌کشد. در آن سال که 3 اخراجی، نادر محمدخانی، فرشاد پیوس و مجتبی محرمی را داشتیم 1-0 بازی را باختیم و حذف شدیم. حالا هم کافی است لغزش کنیم و به ژاپن ببازیم تا عمان با یک پیروزی ساده 3-0 از ما جلو بزند. البته هنوز خیلی زود است که ناامید شدیم ولی نمی‌دانم چرا این کابوس در مقابل چشمانم نقش بسته!

ولی با این حرکت بازیکنان تیم ملی ایران، ترجیح می‌دهم تیم را به طور کامل برگردانند و دیگر به بازیها ادامه ندهند. شرمتان باد که اینگونه آبروی ملتی را به بازی می‌گیرید و در مصاحبه‌ای تلفنی اقرار می‌کنید که این ماهیت فوتبال است!! کجای دنیا دیده‌اید که دو بازیکن در یک یبازی ملی به جان هم بیفتند و به هم سیلی بزنند و بد و بیراه بگویند! آری شما اینچنین سمبل ایرانیانی هستید که در زیر فشار شانه خالی می‌کنند و سعی می‌کنند با بهانه‌های واهی اشتباه خود را بپوشانند. ولی مردم این حرکت زشت شما را از یاد نخواهند برد و این ننگ فوتبال ایران چون هیروشیمای سال 92 تا ابد همراه ما خواهد بود

ماه مرداد بهترین ماه سال مبارک!

 

سلام. ماه مرداد از پنجشنبه شروع شد. تا حالا تو زندگیتون فکر کردین چرا توی ماه مرداد خیلی زندگیتون پربرکت میشه؟ چرا توی زندگی ماه مرداد یه جور دیگه‌ است و بیشتر اتفاقات خوب زندگیتون توی ماه مرداد رخ میده؟ چون ماه مرداد خیلی ماه پربرکتیه. امسال هم ماه مرداد با نامزدی دایی من آغاز شد. خب ما درگیر مراسم بودیم و بسیار خوب بود و خیلی هم خوش گذشت. جای محمد از همه بیشتر خالی بود. کاشکی واسه عروسی حتما باشه.

من امیدوارم که توی مرداد پربرکت، اتفاق‌های خوب زندگی واسه تکمیل بشه. چرا که سال 83 سال بسیار خوبی برای من بوده. البته اگرم نشد،‌اشکالی نداره ولی مطمئنم که توی مرداد اتفاق بد نمی‌افته.

تا بعد...

دیشب توی حس بودم. یه چیز تو مایه‌های پروانه‌ای!! این خونه پویان اصولا همچین حسهایی رو در آدم زنده می‌کنه. به دور از دغدغه و هیاهوی روزانه دیشب خلوتی داشتم با خودم. سیر در گذشته و حال و آینده. بیم‌ها و امیدها شب من رو پر از تلاطم کرده بود. به سراغ حافظ هم رفتم تا باهاش حالی کرده باشم. حافظ رو باز کردم نه به قصد فال و با نیت قبلی . فقط دوست داشتم تا حافظ با من حرف بزنه. این غزل اومد:

 

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر تو را نظری بر مقام ما افتد

حباب‌وار براندازم از نشاط کلاه

اگر از روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماه مرا از افق شود طالع

بود که پرتو نوری به بام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار

کی اتفاق مجال سلام ما افتد

چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم

که قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد

خیال زلف تو گفت که جان وسیله مساز

کز این شکار فراوان به دام ما افتد...

 

دیشب یه کم حالم هم گرفته بود، تا اینکه نوبت به این بیت رسید

 

به نومیدی از این در مرو، بزن فالی

بود که قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ

نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

 

کلی با این شعر حال کردم. یادم افتاد که استاد شجریان این شعر رو در جان عشاق هم خونده. وقتی هم یکبار با اجرای استاد این شعرو شنیدم دیگه پر از احساس بودم.

 

در ضمن صابرعزیز امروز تولدشه. کسایی که تولدشون 31‌ام یه ماهیه خیلی باحالن. مثل صابر. ایشا همیشه شاد و برقرار باشه.

 

امروز روز خیلی خوبی بود! جواب مثبتی از یکی از قسمتهای مهم پروژه فوق لیسانسم بالاخره تونستم بگیرم. بعد از اینکه هفته پیش DRVCO مربوط به پروژه‌ام رو تست کردم و جواب نداد کلی افسرده شدم و نگرانی اینکه اگه جواب نده چه کار باید کرد،‌ کمی ذهنم رو مشغول کرده بود. به لطف تجربه استاد نشاط که زحمت زیادی تا اینجا واسه من و پروژه‌ام کشیده امروز صبح مدار DRVCO رو بستیم و بعد از چند بار کشمکش و در حالی که یکبار فکر کردیم آی-سی مهم مدار سوخته ولی بالاخره مدار رزنانس کرد و در 01/11 گیگاهرتز خروجی با قدرت dBm2+ داد که کاملا مطلوب و لذت بخش بود. به قدری خوشحال شدم و که از همه خواستم به هیچی دست نزنند و رفتم از خونه دوربینم رو آوردم و سریع از خروجی نازنین مدار عکس گرفتم. این عکس اول خروجی مدار VCO و عکس پایین هم دو عکس از خود مدار و Setup آزمایش.

 



شب هم به اتفاق مهربون‌ترین آدم دنیا یعنی رامیار رفتیم شام خوردیم. اسم رستورانش رو یادم نیست ولی خب کلی حال داد. الانم که دارم اینا رو می‌نویسم دارم با رامین چت می‌کنم و گفته که از دیروز به جمع خوانندگان وبلاگ اضافه شده. واقعا دمش گرم! امیدوارم که دوستای خوبم رو اینجا ببینم.

تا بعد...